تبليغاتX
پایگاه اطلاع رسانی شهید موسی یوسف زاده

درباره وبلاگ
شهید یوسف زاده در دهم دی ماه سال 1335 به دنیا آمد و در سال 1365 به درجه ی شهادت نائل گردید و با گذشت 12 سال چشم انتظاری مادر به دلیل مفقود الاثر بودن بالاخره در سال 1376 در زادگاهش ، روستای پاسفید شهرستان کهنوج در آغوش گرم خاک آرام گرفت . این وبلاگ به منظور آشنایی با شهید موسی یوسف زاده از طریق خاطرات ، دست نوشته ها ، اشعار و عکس های ایشان ایجاد گردیده است . از شما مخاطبان عزیز می خواهیم اگر عکس ، مطلب یا دست نوشته ای از شهید نزد خود دارید برای ثبت آن در این پایگاه و کتاب خاطرات زندگی این شهید مهربان به پست الکترونیکی وبلاگ ارسال نمایید .

متشکریم .
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
بوی پیراهن یوسف

 

 

عکسی که در بالا مشاهده می کنید پیراهن به جای مانده از شهید موسی یوسف زاده است که نزد برادر کوچکشان نگهداری می شود

 نوشته شده توسط موسی ( برادر زاده شهید ) |  
گزارش دومین یادواره شهدای کهنوج


پوستر یادواره


دومین یادواره ی سرداران و 300 شهید شهرستان کهنوج صبح امروز با حضور گسترده ی مسئولان و ائمه جمعه کهنوج و شهرستان های اطراف در مصلی این شهر برگزار شد .

با کلیک بر روی " ادامه ی مطلب "  به این یادواره می رویم


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط موسی ( برادر زاده شهید ) |  
گزارش تصویری مراسم بزرگداشت مقام شهید موسی یوسف زاده در فاریاب

 

مهمانی لاله ها ، مراسم بزرگداشت مقام شهید موسی یوسف زاده توسط مدارس روستای هور بر سر مزار این شهید 

به مراسم بزرگداشت مقام شهید موسی یوسف زاده که توسط مدارس روستای هور برگزار شد رفتیم

 

تلاش برگزار کنندگان مراسم برای اجرای هر چه بهتر آن

قبل از شروع مراسم

 

مزار شهید موسی یوسف زاده

قرآن و گلاب و مزار شهید موسی یوسف زاده

 

 شروع مراسم در هوای نسبتاً سرد

آغاز مراسم

 

حاج احمد ، برادر آزاده شهید و امام جمعه فاریاب و دیگر مسئولین حاضر در مراسم

برادر آزاده ی شهید ، امام جمعه فاریاب و مسئولین آموزش و پرورش

 

دو نفر از برادران شهید

دو نفر از برادران شهید

 

ادای احترام مسئولین به شهید بزرگوار

ادای احترام

 

قرائت سروده هایی از شهید یوسف زاده توسط یکی از دانش آموزان

بخش قرائت اشعار شهید یوسف زاده توسط یکی از دانش آموزان

 

سخنرانی حجه الاسلام بهره مند ، امام جمعه فاریاب

سخنرانی امام جمعه فاریاب

 

حمل عکس شهید توسط یکی از دانش آموزان

حمل عکس شهید توسط یکی از دانش آموزان

 

حضار در مراسم

شرکت کنندگان در مراسم

 

برادران بزرگ شهید

برادران بزرگ شهید در مراسم 

 

حمل دسته گل به سوی مرقد شهید

حمل دسته گل به طرف مزار شهید

 

گل افشانی مرقد توسط دانش آموزان

گل افشانی و غبار روبی مزار شهید

 

حاج احمد یوسف زاده ، برادر آزاده شهید

قدر دانی و تشکر از برگزار کنندگان و بیان خاطره ای از شهید توسط برادر بزرگوارشان

 

مداحی توسط آقای شادباش

مداحی

 

پایان مراسم

سه نفر از برادران شهید و پایان مراسم

 نوشته شده توسط موسی ( برادر زاده شهید ) |  
معمای پدر

موسی اهل شعر بود ، این ویژگی را شاید از مرحوم پدرمان به ارث برده بود . پدر به موسی معمای جالبی یاد داده بود که موسی هم آن معما را به من یاد داد .

موضوع معما به این صورت بود : موسی ابتدا نام پدر را در وسط یک صفحه سفید می نوشت « محد ایسف » که البته ترجمه شهری آن می شود « محمد یوسف » .

بعد چهار مصرع شعر را به صورت یک مربع اطراف اسم پدر می نوشت ، البته هر چهار مصرع فاقد حرف اول بودند . سپس موسی از ما می خواست که با توجه به اسم پدر و پدربزرگمان ، حروف محذوف اول و آخر هر مصرع را تکمیل کنیم . اگر می توانستیم که می توانستیم ، اگر نمی توانستیم موسی راهنمائیمان می کرد که با برداشتن حرف اول اسم پدر و حرف اول اسم پدر بزرگ ( همین طور تا آخر ) کلمات حذف شده درست می شوند . این طوری :

 

 

 

ارسال شده توسط : حاج احمد یوسف زاده ، برادر شهید

 نوشته شده توسط موسی ( برادر زاده شهید ) |  
بازی قرآنی

یک روز موسی گفت : یکی ای حروف سوره ی قل هوا ... در نظر بِگر ، مُ اگوم که چه حرفی در نظرت گِفته . در حالی که باورم  نمی شد ، یک حرف از سوره قل هوا ... را در نظر گرفتم . موسی چهار مصرع شعر خواند ، بعد از خواندن هر مصرع از من می پرسید حرفی که در نظر گرفته ام در کدام مصرع وجود داشت و من هم به او جواب می دادم . وقتی چهار مصرع شعر که در عین هم قافیه بودن ، معنای خاصی هم نداشتند را خواند ، کمی فکر کرد و بلافاصله دقیقا همان حرفی که من در نظر گرفته بودم را گفت .

خیلی تعجب کردم ، او وقتی حیرت مرا دید، گفت : حلا یه حرفی دگه در نظر بگر ، گرفتم و او شعرها را خواند و باز هم حرف مورد نظر مرا گفت . بچه های دیگر هم هر کدام حرفی در نظر گرفتند و موسی بدون هیچ اشتباهی به آنها گفت که چه حرفی در نظر گرفته بودند .

بعد از این بازی موسی به ما یاد داد که چطور می فهمد ما از میان ۴۲ حرف سوره قل هوا... کدام حرف را در نظر گرفته ایم . شما هم این بازی که ریشه در ریاضی دارد را یاد بگیرید و به عنوان یادگاری از شهید موسی داشته باشید .

۱ ـ  از دوستمان می خواهیم یکی از حروف سوره قل هوا... را در نظر بگیرد .

۲ - این رباعی را برای او می خوانیم و از او می خواهیم که دقت کند و به ما بگوید که حرف مورد نظر در کدام مصرع وجود دارد .

رباعی :

من در شرفم به علم دفتر مطلق

شمسم، قمرم، شریک زهره ز شفق

هر کو هر در ز لؤلؤ لؤلؤ فر

گویند ز تحت فوق حی یحق

 

۳ - برای هر مصراع به ترتیب اعداد ۱ ، ۲ ، ۴ و ۸ را در نظر می گیریم .

۴ - سه کلمه کلیدی « بسمال » « هرحنی » و « قود کف » را که هر کدام ۵ حرف دارند در ذهن آماده می کنیم ( بهتر است اشعار و این سه کلمه کلیدی را حفظ باشیم تا به اصطلاح غیب گویی ! ما برای مخاطب جذاب تر باشد )

۵ - حالا فرض می کنیم بعد از خواندن اشعار ، مخاطب به شما گفته است که حرف موردنظرش در مصرع اول و سوم و چهارم بوده است .

۶ - در این حالت شما اعداد متعلق به هر مصرع را با هم جمع می کنیم یعنی ۱۳ = ۸ + ۴ + ۱

۷ - حالا سه کلمه کلیدی « بسمال » ، « هرحنی » و « قودکف » را دوباره در ذهن بیاورید و محاسبه کنید حرف سیزدهم در میان این ۱۵ حرف کدام است .

به راحتی می بینید حرف « د » است . پس به دوستتان می گویید که شما حرف دال را در نظر گرفته بودید و خواهید دید که او با تعجب تصدیق می کند .

تبصره : اگر شما چهار مصرع شعر را خواندید و دوست شما گفت که حرف مورد نظرش در هیچ کدام از مصراع ها نبوده بی درنگ به او بگوئید : شما حرف « ص » را در نظر گرفته اید .

 

ارسال شده توسط : حاج احمد یوسف زاده ، برادر شهید

 نوشته شده توسط موسی ( برادر زاده شهید ) |  
قوری کاغذی

موسی ، جوان خوش ذوقی بود . آدم از همنشینی اش سیر نمی شد ، همیشه چیزی برای یاد دادن به دیگران داشت ، سال های آخر رژیم شاه او در دانشسرای کرمان درس می خواند.یک روز که به روستا آمده بود به من گفت : احمد بیا تا خُوی کاغذ ، بِیشِت یِه غوری درست کَنُم ( ترجمه ی فارسی : احمد بیا تا با کاغذ یه غوری برات درست کنم ) با خوشحالی از وسط دفترچه صد برگم یک برگه سفید کندم و دادمش .

او با همان انگشتان کشیده اش شروع کرد به تا زدن کاغذ ، ۲۰ بار آن را  تا زد ، در آخرین حرکت با یک فوت محکم به داخل کاغذ تا خورده ، در چشم به هم زدنی یک قوری سفید که دو تا دسته هم دو طرفش داشت درست کرد ، هنوز تعجب من از درست کردن آن قوری قشنگ تمام نشده بود که موسی اضافه کرد : تازه چایی هم اَبو توش دَم کَنی !

گفتم : شوخی اَکنی! گفت : راست اَگُم . گفتم : تَلا درست کَن . موسی مقداری چای خشک ریخت توی قوری ، بعد کتری را از روی زغال های اجاق برداشت و تا نیمه قوری کاغذی را پر از آب جوش کرد و گذاشت روی « مَنگَل » ها ( زغال های گداخته ) ، من هاج و واج داشتم نگاه می کردم . موسی وقتی تعجبِ مرا دید برایم توضیح داد که آتش زیر قوری اجازه نمی دهد آب ، کاغذ را از بین ببرد ، از طرفی آب هم نمی گذارد که آتش ، قوری کاغذی را بسوزاند .

این نبرد آب و آتش برای حفظ قوری برایم جالب بود .

 

ارسال شده توسط : حاج احمد یوسف زاده ، برادر شهید

 نوشته شده توسط موسی ( برادر زاده شهید ) |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
لینک RSS

برای اطلاع از اخبار و به روز رسانی پایگاه می توانید در خبرنامه پایگاه عضو شوید





Powered by WebGozar

Copyright © 2006 All Rights Reserved by shahidyusefzadeh.Blogfa.com